close
تبلیغات در اینترنت
داستان های زیبای عاشقانه
کمی صیر کنید>
سایت عاشقانه شش لاو
بزرگترین سایت عاشقانه

شش لاو

SiXlove.in بزرگ ترین سایت عاشقانه مطالب عاشقانـــه,تصاویر عاشقانه,دل نوشته,اس ام اس عاشقانه"خوش آمدید
ثبت نام در سایت
اینستگـــرام شش لاو را در
اینستگـــرام
دنبـــال کنیـــد
وایبر شش لاو را در
وایبــــــــــــر
دنبـــال کنیـــد

برترین کاربر ماه

سایت عاشقانه

به سایت شش لاو خوش آمدید!
با عضویت در سایت شش لاو میتوانید در انجمن عاشقانه تاپیک ارسال کنید و از
پنل کاربریبرای خود امضا و آواتار ایجاد کنید. با ارسال تاپیک های مفید در انجمن عاشقانه میتوانید مقام های مدیریت ، پلیس ، ناظم و.. را بدست آورید. و..

پس همین الان به جمع 215000 کاربر سایت عاشقانه شش لاو بپیوندید!

  • نام کاربری :
    رمز عبور :
  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
تبلیغات
جای تبلیغات شما
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 463
  • کل نظرات : 286
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 2
  • آمار بازدید
  • بازدید کل : 1,862,944
  • اطلاعات
  • امروز : سه شنبه 06 تیر 1396
  • آی پی شما : 54.224.180.131
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
نظر سنجی
سایت عاشقانه 6لاو چطور است؟





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

سایت عاشقانه شش لاو
فروشگاه اینترنتی دایان شاپ
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
داستان کوتاه ” شرط عشق ”
  • تعداد بازدید : 307
  • شرط عشق

    دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

    نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

    بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

    مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

    موعد عروسی فرا رسید.


    زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

    همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

    20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

    مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
    همه تعجب کردند.

    مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

    داستان بسیار زیبا و خواندنی ” نهایت ابراز عشق ” حتما بخوانید
  • تعداد بازدید : 462
  • داستان عاشقانه  نهایت ابراز عشق

    یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

    برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

    در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

    داستان کوتاهی تعریف کرد

     

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    روزی پسری با دختری (داستان کوتاه عاشقانه)
  • تعداد بازدید : 671
  •  

    یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
    جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
    دختر:وای چه پالتوی زیبایی

    ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب ..

    داستان واقعی عاشقانه شیوا و شایان
  • تعداد بازدید : 708
  • داستان واقعی عاشقانه شیوا و شایان


    رفتم جلو در که سیاوش که پسر داییم هست و ببینم کسی پیشش بود منم رفتم کنارشون ازش پرسیدم چند سالته...هم سن بودیم...
    چند روز بعد سیاوش و دیدیم ازش پرسیدم پسره چیزی بهت نگفته؟ ازش شمارمو خواسته بود که گفته بود با کسی دوست نمیشه...اخه من 3 سالی میشد با هیچ پسری نبودم...دیگه حرفی نشد در موردش تا یه مدتی...

     

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    داستان عاشقانه واقعی دختر دلشکسته
  • تعداد بازدید : 462
  • داستان عاشقانه واقعی دختر دلشکسته

     

    همه چی از چت شروع شد … از اینترنت … کاش هیچ وقت اونجا نمیرفتم و عاشق نمیشدم .

    اینکه چه جوری آشنا شدیم و چه کارا کردیم مهم نیست … مهم الانه که دارم از دستش میدم .
    بچه مدرسه ای بودم هنرستانی روزی نبود که پسرای خوش تیپ با ماشینای آن چنانی جلوی در منتظرم نباشن. به هیشکی محل نمیدادم اصلا برام مهم نبود توی یه دنیای دیگه بودم .
    خیلی از دوستام آرزو داشتن که اون پسرا جای من سمت اونا میرفتن بهم میگفتن خاک تو سرت، دیگه چی میخوای از این بهتر؟ ولی من جوابم نه بود و نه…

     

    بقیه ی داستان  در ادامه مطلب .

    عشق و زندگی
  • تعداد بازدید : 342
  • هر لحظه را به گونه‌ای زندگی کن که گویی واپسین لحظه است و کسی چه می‌داند؟ شاید آخرین لحظه باشد.عشق، نخستین گام به سوی ملکوت است و تسلیم، آخرین آن؛ آری تمام سفر دو گام بیش نیست.

    ادامه عشق و زندگی در ادامه مطلب

     

    قهوه‌ی مبادا
  • تعداد بازدید : 340
  • داستان های زیبا

     

    با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم به سمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفاً،.......

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    Code Center