close
تبلیغات در اینترنت
سایت عاشقانه شش لاو

سایت عاشقانه 6لاو

ارتباط از طریق یاهو مسنجر
1
ابزار سایت عاشقانه 6لاو
1
جوکستان شش لاو

عضویت درخبرنامه

به سایت عاشقانه 6لاو خوش اومدید

سایت عاشقانه 6لاو
سایت عاشقانه 6لاو

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

داستان عاشقانه ميخوام بهش بگم
بازديد : 534

داستان عاشقانه ميخوام بهش بگم

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,

داستان زیبای عشق چیست؟؟؟
بازديد : 541

داستان زیبای  عشق چیست؟؟؟

عشق چیست؟؟؟

هیچکس جوابی نداد...

همه ی کلاس یکباره ساکت شدند"

همه به هم نگاه میکردند

ناگهان دریا یکی از بچه های کلاس آروم

سرش رو انداخت پایین در حالی که
اشک تو چشاش جمع شده بود.

دریا سه روز با کسی حرف نزده بود...

بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید.

بغض دریا ترکید و شروع کرد

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,

داستان آموزنده از شیوانا “تحمل درد عشق”
بازديد : 455

تحمل درد عشق

 

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید

که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.

شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…

شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد

و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده

و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بود

و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند

باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,

داستان کوتاه عاشقانه
بازديد : 502

داستان عاشقانه

 

وقتی  ۱۵ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ،


صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی


وقتی که ۲۰ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ،


سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی


انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,,

می خوام بفهمی چقدر عاشقت بودم . . . !
بازديد : 359

می خوام بفهمی چقدر عاشقت بودم . . . !



دختر : شنیدم داری ازدواج میکنی . . . مبارکه ! خوشحال شدم شنیدم . . .

پسر : ممنون . . . انشالله قسمت شما !

دختر : می تونم برای آخرین بار یه چیزی ازت بخوام ؟!

پسر : چی می خوای ؟

دختر : اگه یه روز صاحب یه دختر شدی می شه اسم منو روش بذاری؟

پسر : چرا ؟! می خوای هر موقع که نگاش میکنم . . . صداش می کنم . . . درد بکشم ؟!

دختر : نه  . . . !!

آخه دخترا عاشـــــــق باباهاشون می شن ..
 
می خوام بفهمی چقدر عاشـــــقت بودم . . . !


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,

داستان عاشقانه
بازديد : 340


 دختر از دوستت دارم گفتن هر شب پسره خسته شده بود

یک شب وقتی براش اس ام اس اومد بدون اینکه بخونه موبایل رو زیر بالشش گذاشت و خوابید

فردا صبح مادر پسره به دختره زنگ زد و گفت:پسرم مرده...!!!

دختره شوکه شد و چشمش پر از اشک شد

بلافاصله سراغ اس ام اس دیشب رفت ...

پسره نوشته بود:سلام عزیزم!

تصادف کردم به زحمت خودمو رسوندم دم در خونتون...

لطفا بیا پایین میخوام برای اخرین بار ببینمت...!!!

"خیلی دوستت دارم"


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,

داستان عاشقانه دلی که شکست
بازديد : 531

Romance heart failure

داستان از جایی شروع میشه که

جواد و نسرین توی چت روم با هم اشنا میشن.بعده معرفی  سن و اسم که نسرین ۲۳ ساله بود و جواد ۱۸ ساله.جواد به نسرین میگه جک بگم نسرین میگه بگو بعد جواد چنتا جک میگه و نسرین میخنده.بعد جواد به نسرین میگه تو بلدی جک بگی مارو بخندونی

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,

داستان کوتاه چشمان مادر
بازديد : 465

داستان کوتاه چشمان مادر

چشم هایش عکس چشم عاشقانه

 

ﻣﺪﯾﺮ : ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺧﺮﺍﺟﻪ !
ﭘﺪﺭ: ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭘﺪﺭﺵ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻢ

ﻣﺪﯾﺮ : ﺷﺮﻡ ﺍﻭﺭﻩ ! ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﻫﺮﮔﺰﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺪﺭ: ﻣﺤﺾ ﺭﺿﺎﯼ

ادامه داستان  چشمان مادر در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,

روزی پسری با دختری (داستان کوتاه عاشقانه)
بازديد : 688

 

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
دختر:وای چه پالتوی زیبایی

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب ..


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,داستان های زیبای عاشقانه,
برچسب ها : ,

داستان با عشق مادرو پسر
بازديد : 380

ﭘﺴﺮ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ
18 ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ ﭼﯿﮑﺎﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟
ﻣﺎﺩﺭ: ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ
ﭘﺴﺮ 17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕ
ﺑﯿﻤﺎﺭی ﻘﻠﺒﯽ ﺩﺍﺭﻩ . ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻡ
ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ
ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ
ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎ
ﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ
ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ ....
ﭘﺴﺮﻡ ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ
ﭼﯿﺰ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ،ﯾﺎﺩﺗﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﭼﯽ ﮐﺎﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟
ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻡ ! ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﻭ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ،ﺍﺯﺵ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻦ ﻭ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ ♥
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﻗﻠﺐِ ﻣﺎﺩﺭﻭ ﻋﺸﻘﺶ
ﻧﯿﺴﺖ...


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,

داستان عاشقانه سام و مولی
بازديد : 396

سام و مولی به این میگن یه عشق واقعی

هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می اورد.یه زندگی پر از مهر و محبت.تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ،سلیقه های مشترکی داشتن ،هر دو زیبا ،باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیل زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا اخرین لحظه

 

برای خواندن ادامه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید .


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,

داستان واقعی عاشقانه آرام و آتوسا
بازديد : 1148

داستان واقعی عاشقانه آرام و آتوسا

  هفده سالم بود . تا این سن جرات حرف زدن و هم صحبت شدن با هیچ دختری رو نداشتم ، بحث ترس از اونا نبود بحث خجالت کشیدن و یه جورایی معذب بودن بود . تو مهمونی هایی که دخترا بودن کلا یا سرم پایین بود یا اصلا نمیرفتم . کلا بگم تا ۱۷ سالگی دختر ندیده بودم . و اصلا نه همبازیشون شده بودم و نه از روحیات و خواسته هاشون با خبر بودم.


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,رمان های جدید,داستان های زیبا,
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,

داستان عاشقانه زیبا و غمگین
بازديد : 313

من و محمد چند سال پیش با هم آشنا شدیم .

محمد تاجر فرش بود

ما خیلی زود با هم ازدواج کردیم

ماجرا از اینجا شروع شد که یک روز تلفن زنگ زد


ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,

داستان واقعی عاشقانه شیوا و شایان
بازديد : 728

داستان واقعی عاشقانه شیوا و شایان


رفتم جلو در که سیاوش که پسر داییم هست و ببینم کسی پیشش بود منم رفتم کنارشون ازش پرسیدم چند سالته...هم سن بودیم...
چند روز بعد سیاوش و دیدیم ازش پرسیدم پسره چیزی بهت نگفته؟ ازش شمارمو خواسته بود که گفته بود با کسی دوست نمیشه...اخه من 3 سالی میشد با هیچ پسری نبودم...دیگه حرفی نشد در موردش تا یه مدتی...

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,داستان های زیبا,داستان های زیبای عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,

عشق یعنی چی؟؟
بازديد : 275

عشق يعني چي؟


مي گفت عاشقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...

او رفت و تنها ماند ....

زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد...

از او پرسيدم از عشق چه مي داني ؟ برايم از عشق بگو....

گفت:عشق اتفاق است بايد بشيني تا بيفتد!!!

ادامه اين متن در ادامه مطلب...
 

عشق یعنی؟,سایت عاشقانه 6لاو


موضوع: نوشته های عاشقانه,جملات احساسی و عاشقانه,داستان های عاشقانه,عاشقانه ترین جمله,
برچسب ها : ,,,,,,,,,

دوستت دارم
بازديد : 227

داستان عاشقانه-6لاو

 

 دختر، از دوستت دارم گفتنهاي هر شب پسره خسته شده بود ...

يک شب وقتي اس ام اس آمد بدون آن که آنرا بازکند موبايل را گذاشت زير بالشش و خوابيد !

صبح مادرِ پسره به دختره زنگ زد گفت : پــــســــــرم مـــــــــرده ...

دختره شوکه شد و چشم پر از اشک بلافاصله سراغ اس ام اس شب گذشته رفت ...

پـــســــــره نــوشــتـــه بـــــــود:

تصادف کردم با مشکل خودم را رساندم دم درخانه تان لطفا بياپائين ميخوام براي آخرين بار ببينمت ...

« خـــــيــــلـــــي خــــيـــــلــــــــي دوســــتـــتـــــدارم »


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,

پسرعاشق
بازديد : 402

پسر عاشق=عاشقانه-6لاو

 

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت

ادامه داستان در ادامه مطلب

ارسال شده توسط :araz2013 کاربر 6لاو

 

 


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,

داستان غم انگیز عاشقانه
بازديد : 373

 

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…

ارسال شده توسط :araz2013 کاربر 6لاو

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,

داستان زیبای پالتو
بازديد : 326

داستان زیبایی

 

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند 
جلوی ویترین یک مغازه می ایستند

 

ادامه داستان در ادامه مطلب

 

ارسال شده توسط :araz2013 کاربر 6لاو


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,

داستانی عاشقانه و پند آموز
بازديد : 413

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,

داستان عاشقانه زیبا و غمگین
بازديد : 365

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,

حرف دل من با این دهكده غم
بازديد : 518

حرف دل من با این دهكده غم

 

خسته ام از روزگار نامردی ها:نامردی كه چه عرض كنم همینكه به یه دخترپیشنهاددادی میگه واسه ازدواج بامنی یاسركاری؟
ادامه داستان در ادامه مطلب

موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,,,,

عشق و دوست داشتن
بازديد : 437

دوست داشتن، عشق و اردات و ایمان دو روح آشنای خویشاوند است. 
دو انسانی که جز آن خمیره‌ی صمیمی و ناب و منزهی که منِ انسانی خالص هر کسی را می‌سازد، 
هیچ مصلحتی و ضرورتی آنان را به یکدیگر نمی‌پیوندد. 
پیوندی که نه طبیعت، نه خلقت، بلکه تنهایی میان دو تنهای خویشاوند، بسته است.

 

ادامه عشق و دوست داشتن در ادامه مطلب

 


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,

داستان زیبا
بازديد : 398

 

 

رفتم نشستم کنارش گفتم :

برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟

گفت : بفروشم که چی ؟ 

ادامه داستان در ادامه مطلب

 


موضوع: نوشته های عاشقانه,جملات احساسی و عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,

داستان انتظار
بازديد : 284

 

در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم:

چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم ومنتظرش می مانم.

بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد.

و گفت:

دوستـــــش بدار ولی منتظــــــــرش نمـــــــــان.


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,

هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!
بازديد : 395

داستان زیبای

هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»

 

ادامه داستان در ادامه مطلب

 


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,,

داستان رمانتیک
بازديد : 395

 

داستان عاشقانه

 

دخترخاله و پسرخاله ای بودن که از بچه گی با هم بزرگ شدن و اسمشون رو هم بوده واسه ازدواج دختره اسمش مریم بوده پسره هم جواد ، جوادو مریم خیلی همدیگه رو دوست داشتن جوری که هر روز باید همدیگه رو میدیدن جواد همیشه مواظب مریم بود و اگه کسی مریمو اذییت می کرد

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,

داستان عاشقانه و جذاب هیچکس
بازديد : 365

داستان عاشقانه و جذاب هیچکس

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .

                                                                    بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد

 

                                                                           ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,

حس غریب
بازديد : 375

حس غریب

 وقتی یه دوستی کات میشه :اولش میگی چیزی نیست یه حس عادیه ، نم نم دلت تنگ میشه براش ، یاد خاطره هاش می افتی ، موزیکایی که باهاش گوش میدادی میرن رو اعصابت ، دلت اونو می خواد اما نیست

ارسال شده توسط :NiloofaR کاربر 6لاو

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,سیگار و تنهایی,
برچسب ها : ,,,,,

ساده اما عاشق
بازديد : 368

 

داستان زیبا و عاشقانه

 

از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه‌ی بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن‌ها آشنا شدم.

 

ادامه داستان در ادامه مطلب


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
برچسب ها : ,,,,

داستان واقعی عشق نگین و رامین
بازديد : 353

داستان عاشقانه ,رمان زیبا
داستان عاشقانه و واقعی عشق نگین و رامین
 
راستش من تو یک خانواده معمولی به دنیا اومدم وقتی ۱۵سالم بود قیافه زیبایی داشتم و خیلی شیطون بودم دوست داشتم تمام کار هار تجربه کنم تقریبا همه رو تجربه کرده بودم الا دوستی با جنس مخالف روبه روی مدرسمون یه بوتیک مردانه بود که رامین رو اون بوتیک کار میکرد قیافه زیبایی داشت تقریبا دل همه دخترای مدرسمون رو برده بود یه روز که توی حیاط مدرسه نشسته بودیم و بچه ها داشتن در مورد رامین صحبت میکردن تا اینکه یکی از دوستام گفت نگین تو که...

 

ادامه داستان نگین و رامین را بخوانید...


موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,

داستان عاشقانه هجوم ناخوانده یک یاد
بازديد : 349

 

هجوم ناخوانده یک یاد
داستان عاشقانه ,عشق بی همتا
با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار می شوم. حوصله جواب دادن ندارم. شماره ناشناس است و از اینکه باز هم با یکی دیگر اشتباهی گرفته شده باشم اعصابم به هم می خورد. نمی دانم چرا، اما شماره های ناشناس را دوست ندارم! تنها شماره ای که برایم آشناست شماره ژینانو است. آره ژینانو! دختری با موهای قهوه ای که ولایت بی آب و علف درونم را به یکباره بهشتی کرد پر از وجود. ژینانویی که صبح یکی از روزهای سرد زمستانی با کوله باری از برف از دامنه کوه های سر به فلک کشیده پشت شهر نمایان شد! البته ژینانو هیچگاه بهم زنگ نزد و هیچ گاه هم بهش زنگ نزدم، اما خوب شمارش آشنا بود!! انگار سلول های پوسیده مغزم در نبردی خونین آن شماره را به یغما برده بودند که هر لحظه با احضار یادش، غرور نکبت بارشان را به رخم می کشیدند....
 
بقیه داستان عاشقانه هجوم ناخوانده یک یاد در ادامه مطلب..

موضوع: نوشته های عاشقانه,داستان های عاشقانه,
تمامی حقوق مطالب برای این سایت محفوظ میباشد و کپی برداری از قالب حرام بوده . قالب طراحی شده توسط: سایت عاشقانه 6لاو
جوک های جدید
عکس عاشقانه
قالب وبلاگ
فروشگاه اینترنتی دایان شاپ
محل تبلیغات شما