close
تبلیغات در اینترنت
داستان های عاشقانه
کمی صیر کنید>
سایت عاشقانه شش لاو
بزرگترین سایت عاشقانه

شش لاو

SiXlove.in بزرگ ترین سایت عاشقانه مطالب عاشقانـــه,تصاویر عاشقانه,دل نوشته,اس ام اس عاشقانه"خوش آمدید
ثبت نام در سایت
اینستگـــرام شش لاو را در
اینستگـــرام
دنبـــال کنیـــد
وایبر شش لاو را در
وایبــــــــــــر
دنبـــال کنیـــد

برترین کاربر ماه

سایت عاشقانه

به سایت شش لاو خوش آمدید!
با عضویت در سایت شش لاو میتوانید در انجمن عاشقانه تاپیک ارسال کنید و از
پنل کاربریبرای خود امضا و آواتار ایجاد کنید. با ارسال تاپیک های مفید در انجمن عاشقانه میتوانید مقام های مدیریت ، پلیس ، ناظم و.. را بدست آورید. و..

پس همین الان به جمع 215000 کاربر سایت عاشقانه شش لاو بپیوندید!

  • نام کاربری :
    رمز عبور :
  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
تبلیغات
جای تبلیغات شما
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 463
  • کل نظرات : 286
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 1
  • آمار بازدید
  • بازدید کل : 1,773,326
  • اطلاعات
  • امروز : جمعه 04 فروردین 1396
  • آی پی شما : 54.211.127.89
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
نظر سنجی
سایت عاشقانه 6لاو چطور است؟





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

سایت عاشقانه شش لاو
فروشگاه اینترنتی دایان شاپ
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
داستان عاشقانه ميخوام بهش بگم
  • تعداد بازدید : 509
  • داستان عاشقانه ميخوام بهش بگم

    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
    به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
    آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

     

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    داستان زیبای عشق چیست؟؟؟
  • تعداد بازدید : 511
  • داستان زیبای  عشق چیست؟؟؟

    عشق چیست؟؟؟

    هیچکس جوابی نداد...

    همه ی کلاس یکباره ساکت شدند"

    همه به هم نگاه میکردند

    ناگهان دریا یکی از بچه های کلاس آروم

    سرش رو انداخت پایین در حالی که
    اشک تو چشاش جمع شده بود.

    دریا سه روز با کسی حرف نزده بود...

    بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید.

    بغض دریا ترکید و شروع کرد

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    داستان آموزنده از شیوانا “تحمل درد عشق”
  • تعداد بازدید : 427
  • تحمل درد عشق

     

    روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید

    که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.

    شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…

    شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد

    و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده

    و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !

    شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بود

    و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند

    باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    داستان کوتاه عاشقانه
  • تعداد بازدید : 479
  • داستان عاشقانه

     

    وقتی  ۱۵ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ،


    صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی


    وقتی که ۲۰ سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ،


    سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی


    انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی

     

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    می خوام بفهمی چقدر عاشقت بودم . . . !
  • تعداد بازدید : 329
  • می خوام بفهمی چقدر عاشقت بودم . . . !



    دختر : شنیدم داری ازدواج میکنی . . . مبارکه ! خوشحال شدم شنیدم . . .

    پسر : ممنون . . . انشالله قسمت شما !

    دختر : می تونم برای آخرین بار یه چیزی ازت بخوام ؟!

    پسر : چی می خوای ؟

    دختر : اگه یه روز صاحب یه دختر شدی می شه اسم منو روش بذاری؟

    پسر : چرا ؟! می خوای هر موقع که نگاش میکنم . . . صداش می کنم . . . درد بکشم ؟!

    دختر : نه  . . . !!

    آخه دخترا عاشـــــــق باباهاشون می شن ..
     
    می خوام بفهمی چقدر عاشـــــقت بودم . . . !

    داستان عاشقانه
  • تعداد بازدید : 315

  •  دختر از دوستت دارم گفتن هر شب پسره خسته شده بود

    یک شب وقتی براش اس ام اس اومد بدون اینکه بخونه موبایل رو زیر بالشش گذاشت و خوابید

    فردا صبح مادر پسره به دختره زنگ زد و گفت:پسرم مرده...!!!

    دختره شوکه شد و چشمش پر از اشک شد

    بلافاصله سراغ اس ام اس دیشب رفت ...

    پسره نوشته بود:سلام عزیزم!

    تصادف کردم به زحمت خودمو رسوندم دم در خونتون...

    لطفا بیا پایین میخوام برای اخرین بار ببینمت...!!!

    "خیلی دوستت دارم"

    داستان عاشقانه دلی که شکست
  • تعداد بازدید : 505
  • Romance heart failure

    داستان از جایی شروع میشه که

    جواد و نسرین توی چت روم با هم اشنا میشن.بعده معرفی  سن و اسم که نسرین ۲۳ ساله بود و جواد ۱۸ ساله.جواد به نسرین میگه جک بگم نسرین میگه بگو بعد جواد چنتا جک میگه و نسرین میخنده.بعد جواد به نسرین میگه تو بلدی جک بگی مارو بخندونی

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    داستان کوتاه چشمان مادر
  • تعداد بازدید : 441
  • داستان کوتاه چشمان مادر

    چشم هایش عکس چشم عاشقانه

     

    ﻣﺪﯾﺮ : ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺧﺮﺍﺟﻪ !
    ﭘﺪﺭ: ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭘﺪﺭﺵ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻢ

    ﻣﺪﯾﺮ : ﺷﺮﻡ ﺍﻭﺭﻩ ! ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﻫﺮﮔﺰﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺪﺭ: ﻣﺤﺾ ﺭﺿﺎﯼ

    ادامه داستان  چشمان مادر در ادامه مطلب

    روزی پسری با دختری (داستان کوتاه عاشقانه)
  • تعداد بازدید : 665
  •  

    یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
    جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
    دختر:وای چه پالتوی زیبایی

    ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب ..

    داستان با عشق مادرو پسر
  • تعداد بازدید : 349
  • ﭘﺴﺮ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ
    18 ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ ﭼﯿﮑﺎﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟
    ﻣﺎﺩﺭ: ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ
    ﭘﺴﺮ 17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ
    ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕ
    ﺑﯿﻤﺎﺭی ﻘﻠﺒﯽ ﺩﺍﺭﻩ . ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻡ
    ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ
    ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ
    ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎ
    ﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ
    ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ ....
    ﭘﺴﺮﻡ ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ
    ﭼﯿﺰ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ،ﯾﺎﺩﺗﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ
    ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﭼﯽ ﮐﺎﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟
    ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻡ ! ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﻭ
    ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ،ﺍﺯﺵ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻦ ﻭ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ ♥
    ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﻗﻠﺐِ ﻣﺎﺩﺭﻭ ﻋﺸﻘﺶ
    ﻧﯿﺴﺖ...

    داستان عاشقانه سام و مولی
  • تعداد بازدید : 371
  • سام و مولی به این میگن یه عشق واقعی

    هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می اورد.یه زندگی پر از مهر و محبت.تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ،سلیقه های مشترکی داشتن ،هر دو زیبا ،باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیل زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا اخرین لحظه

     

    برای خواندن ادامه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید .

    داستان واقعی عاشقانه آرام و آتوسا
  • تعداد بازدید : 1113
  • داستان واقعی عاشقانه آرام و آتوسا

      هفده سالم بود . تا این سن جرات حرف زدن و هم صحبت شدن با هیچ دختری رو نداشتم ، بحث ترس از اونا نبود بحث خجالت کشیدن و یه جورایی معذب بودن بود . تو مهمونی هایی که دخترا بودن کلا یا سرم پایین بود یا اصلا نمیرفتم . کلا بگم تا ۱۷ سالگی دختر ندیده بودم . و اصلا نه همبازیشون شده بودم و نه از روحیات و خواسته هاشون با خبر بودم.

    داستان عاشقانه زیبا و غمگین
  • تعداد بازدید : 287
  • من و محمد چند سال پیش با هم آشنا شدیم .

    محمد تاجر فرش بود

    ما خیلی زود با هم ازدواج کردیم

    ماجرا از اینجا شروع شد که یک روز تلفن زنگ زد


    ادامه داستان در ادامه مطلب

    داستان واقعی عاشقانه شیوا و شایان
  • تعداد بازدید : 701
  • داستان واقعی عاشقانه شیوا و شایان


    رفتم جلو در که سیاوش که پسر داییم هست و ببینم کسی پیشش بود منم رفتم کنارشون ازش پرسیدم چند سالته...هم سن بودیم...
    چند روز بعد سیاوش و دیدیم ازش پرسیدم پسره چیزی بهت نگفته؟ ازش شمارمو خواسته بود که گفته بود با کسی دوست نمیشه...اخه من 3 سالی میشد با هیچ پسری نبودم...دیگه حرفی نشد در موردش تا یه مدتی...

     

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    عشق یعنی چی؟؟
  • تعداد بازدید : 249
  • عشق يعني چي؟


    مي گفت عاشقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...

    او رفت و تنها ماند ....

    زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد...

    از او پرسيدم از عشق چه مي داني ؟ برايم از عشق بگو....

    گفت:عشق اتفاق است بايد بشيني تا بيفتد!!!

    ادامه اين متن در ادامه مطلب...
     

    عشق یعنی؟,سایت عاشقانه 6لاو

    دوستت دارم
  • تعداد بازدید : 195
  • داستان عاشقانه-6لاو

     

     دختر، از دوستت دارم گفتنهاي هر شب پسره خسته شده بود ...

    يک شب وقتي اس ام اس آمد بدون آن که آنرا بازکند موبايل را گذاشت زير بالشش و خوابيد !

    صبح مادرِ پسره به دختره زنگ زد گفت : پــــســــــرم مـــــــــرده ...

    دختره شوکه شد و چشم پر از اشک بلافاصله سراغ اس ام اس شب گذشته رفت ...

    پـــســــــره نــوشــتـــه بـــــــود:

    تصادف کردم با مشکل خودم را رساندم دم درخانه تان لطفا بياپائين ميخوام براي آخرين بار ببينمت ...

    « خـــــيــــلـــــي خــــيـــــلــــــــي دوســــتـــتـــــدارم »

    پسرعاشق
  • تعداد بازدید : 373
  • پسر عاشق=عاشقانه-6لاو

     

    دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    ارسال شده توسط :araz2013 کاربر 6لاو

     

     

    داستان غم انگیز عاشقانه
  • تعداد بازدید : 341
  •  

    پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…

    ارسال شده توسط :araz2013 کاربر 6لاو

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    داستان زیبای پالتو
  • تعداد بازدید : 297
  • داستان زیبایی

     

    یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند 
    جلوی ویترین یک مغازه می ایستند

     

    ادامه داستان در ادامه مطلب

     

    ارسال شده توسط :araz2013 کاربر 6لاو

    داستانی عاشقانه و پند آموز
  • تعداد بازدید : 381
  • پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد

     

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    داستان عاشقانه زیبا و غمگین
  • تعداد بازدید : 335
  •  

    دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

     

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    حرف دل من با این دهكده غم
  • تعداد بازدید : 479
  • حرف دل من با این دهكده غم

     

    خسته ام از روزگار نامردی ها:نامردی كه چه عرض كنم همینكه به یه دخترپیشنهاددادی میگه واسه ازدواج بامنی یاسركاری؟
    عشق و دوست داشتن
  • تعداد بازدید : 405
  • دوست داشتن، عشق و اردات و ایمان دو روح آشنای خویشاوند است. 
    دو انسانی که جز آن خمیره‌ی صمیمی و ناب و منزهی که منِ انسانی خالص هر کسی را می‌سازد، 
    هیچ مصلحتی و ضرورتی آنان را به یکدیگر نمی‌پیوندد. 
    پیوندی که نه طبیعت، نه خلقت، بلکه تنهایی میان دو تنهای خویشاوند، بسته است.

     

    ادامه عشق و دوست داشتن در ادامه مطلب

     

    داستان زیبا
  • تعداد بازدید : 365
  •  

     

    رفتم نشستم کنارش گفتم :

    برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟

    گفت : بفروشم که چی ؟ 

    ادامه داستان در ادامه مطلب

     

    داستان انتظار
  • تعداد بازدید : 261
  •  

    در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم:

    چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم ومنتظرش می مانم.

    بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد.

    و گفت:

    دوستـــــش بدار ولی منتظــــــــرش نمـــــــــان.

    نویسنده : admin تاریخ : سه شنبه 21 آبان 1392 امتیاز :
    موضوعات : نوشته های عاشقانه , داستان های عاشقانه ,
    برچسب ها : داستان انتظار , عشق ,
    هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!
  • تعداد بازدید : 361
  • داستان زیبای

    هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!

    زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
    به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
    آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»

     

    ادامه داستان در ادامه مطلب

     

    داستان رمانتیک
  • تعداد بازدید : 373
  •  

    داستان عاشقانه

     

    دخترخاله و پسرخاله ای بودن که از بچه گی با هم بزرگ شدن و اسمشون رو هم بوده واسه ازدواج دختره اسمش مریم بوده پسره هم جواد ، جوادو مریم خیلی همدیگه رو دوست داشتن جوری که هر روز باید همدیگه رو میدیدن جواد همیشه مواظب مریم بود و اگه کسی مریمو اذییت می کرد

     

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    داستان عاشقانه و جذاب هیچکس
  • تعداد بازدید : 335
  • داستان عاشقانه و جذاب هیچکس

    چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
    صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
    روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
    مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .

                                                                        بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد

     

                                                                               ادامه داستان در ادامه مطلب

    حس غریب
  • تعداد بازدید : 345
  • حس غریب

     وقتی یه دوستی کات میشه :اولش میگی چیزی نیست یه حس عادیه ، نم نم دلت تنگ میشه براش ، یاد خاطره هاش می افتی ، موزیکایی که باهاش گوش میدادی میرن رو اعصابت ، دلت اونو می خواد اما نیست

    ارسال شده توسط :NiloofaR کاربر 6لاو

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    ساده اما عاشق
  • تعداد بازدید : 335
  •  

    داستان زیبا و عاشقانه

     

    از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه‌ی بی‌پایانی را ادامه می‌دادند. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن‌ها آشنا شدم.

     

    ادامه داستان در ادامه مطلب

    داستان واقعی عشق نگین و رامین
  • تعداد بازدید : 323
  • داستان عاشقانه ,رمان زیبا
    داستان عاشقانه و واقعی عشق نگین و رامین
     
    راستش من تو یک خانواده معمولی به دنیا اومدم وقتی ۱۵سالم بود قیافه زیبایی داشتم و خیلی شیطون بودم دوست داشتم تمام کار هار تجربه کنم تقریبا همه رو تجربه کرده بودم الا دوستی با جنس مخالف روبه روی مدرسمون یه بوتیک مردانه بود که رامین رو اون بوتیک کار میکرد قیافه زیبایی داشت تقریبا دل همه دخترای مدرسمون رو برده بود یه روز که توی حیاط مدرسه نشسته بودیم و بچه ها داشتن در مورد رامین صحبت میکردن تا اینکه یکی از دوستام گفت نگین تو که...

     

    ادامه داستان نگین و رامین را بخوانید...

    داستان عاشقانه هجوم ناخوانده یک یاد
  • تعداد بازدید : 321
  •  

    هجوم ناخوانده یک یاد
    داستان عاشقانه ,عشق بی همتا
    با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار می شوم. حوصله جواب دادن ندارم. شماره ناشناس است و از اینکه باز هم با یکی دیگر اشتباهی گرفته شده باشم اعصابم به هم می خورد. نمی دانم چرا، اما شماره های ناشناس را دوست ندارم! تنها شماره ای که برایم آشناست شماره ژینانو است. آره ژینانو! دختری با موهای قهوه ای که ولایت بی آب و علف درونم را به یکباره بهشتی کرد پر از وجود. ژینانویی که صبح یکی از روزهای سرد زمستانی با کوله باری از برف از دامنه کوه های سر به فلک کشیده پشت شهر نمایان شد! البته ژینانو هیچگاه بهم زنگ نزد و هیچ گاه هم بهش زنگ نزدم، اما خوب شمارش آشنا بود!! انگار سلول های پوسیده مغزم در نبردی خونین آن شماره را به یغما برده بودند که هر لحظه با احضار یادش، غرور نکبت بارشان را به رخم می کشیدند....
     
    بقیه داستان عاشقانه هجوم ناخوانده یک یاد در ادامه مطلب..
    Code Center